تبليغاتX
زمزمه اهورا
در غروب واژه ها نشسته ام....

.ثانیه ها از حرکت باز ایستاده اند.اینجا توقف زمان است ...

باد می وزد و سایه های پوچی ذهن را میلرزاند....

باد می آید و اندوه مشرق زمین را می آورد...

دانه های سکوت بار ور شده اند و من خواب باروری زمزمه ها را میبینم...

اینجا غربی ترین کویر تنهایی خداست...

اینجا نسیم از اندوه اوقات ما میسراید ....و اشک ها تلالو روح خدایان اند...

اینجا... روی سخت ترین صخره هم آغوشی کویر ...باد میآید....باد....


+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/15ساعت 8:23 بعد از ظهر  توسط نیکو ناظر  | 

ترانه پوچی سر میدهیم و آرزوهای محرمانه مان را دفن میکنیم

ملالی از هیاهوی روز ها و شب هامان نیست...

ملالی از شکستن سکوت اهورایی واژگانمان نیست...

ملالی ازسوزش سرمای هیچستان و تشنگی لب هامان و اشک های خشکیده در

چشمانمان نیست...

ملالی ازپوسیدن  واژه های دلنشین  و غروب تلالو طلایی دیدارها  نیست

نه ....ملالی نیست

...ترانه پوچی سر میدهیم و آرزوهای محرمانه مان را دفن میکنیم

مبادا کسی راز های سر به مهر مان را فاش کند...



+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/01ساعت 7:40 بعد از ظهر  توسط نیکو ناظر  | 

حالا دیدار ما به نمیدانم آن کجای فراموشی...

دیدا ر ما اصلا به همان حوالی هر چه بادا باد....

....دیدار ما و دیدار کسانی که ما را ندیده اند.....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/08/09ساعت 7:10 بعد از ظهر  توسط نیکو ناظر  | 

در اعماق سیاهی شب غرق گشته ام. روح های اساطیری آواز میخوانند.

صدای خدایان است...از پشت نیزارهای خلقت میخوانند. آواز روح میخوانند.

آتش دلهره فروزان است...شعله ها سرمای حقیقت را سر میکشند .و سرمست

میرقصند.

و پایکوبی اندیشه اهورایی است در دشت بی انتهای خیال .

حس پوچی غریبیست گرمای احساس و فلسفه  زیستن...



+ نوشته شده در  جمعه 1390/07/22ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط نیکو ناظر  | 

سایه ها نزدیک تر می آیند ...کاروان جداییست

شاید زمان آشکار شدن حقیقت است....صدای پای اهورا می اید...نزیک و نزدیک تر...

طنین وداع شکوفه ها قلب فضا را میلرزاند...

شبی بس طولانی در راه است..................


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/10/01ساعت 6:39 بعد از ظهر  توسط نیکو ناظر  | 

 گذر زمان خاطرات را شسته است.

سکوت غریبی حکمران اندیشه است...

شاید تپش حادثه ای طلب میشود....


+ نوشته شده در  شنبه 1389/08/22ساعت 10:46 بعد از ظهر  توسط نیکو ناظر  | 

می اندیشم...در کدام آغاز و در کدام پایانم...

پوچی اندیشه ام از دروغهای بی پایانیست...که گویی هیچ گاه ترکم نمیکنند....

ای روح از چه میگریزی؟بایست........

اینجا آخر دنیا ست....و آخر رویاهای طلایی اهورا............

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/09ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط نیکو ناظر  | 

نقشی از روزهای خوب شکوفه نیست.

شاید آنقدر زود گذشته اند که فرصتی برای نقاشی آن ها نبود.

خاطره ای مانده است و بس...

گرمای زمزمه های اهورایی بود در سرمای زمستان..

و دیگر هیچ!


خسته از روز های تکراری دچار شدن در تردید ها.....و حقیقت های تلخ....

و سنگینی بی پایان رازهای سلاطین که هر لحظه روح را شکجه میکنند.....!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/09ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط نیکو ناظر  | 

راز  بزرگی  است حقیقت......!!!!!!

شوکران مینوشم و به وادی تباهی وارد میشوم...!!!!!!!!

همیشه حقیقت وجود تلخ است و دلهره آور....

این راه راه سیاهیست....میدانی؟

خودت را آزار میدهی....و در این اندیشه پوچ هستی که آرامش خواهی یافت...

دست هایت را میبندند... ....و...احساس احمقانه درد را پذیرایی...

........وهر بار...سخت تر  مجازات میشوی.....روح میگرید وصدای  هلهله شیاطین از اشک های روحت میآید.

و تنها دلخوشی من این است که شاید.....

رنج کشیدن من رنجهایت را تسکین دهد..

من زمزمه های اهورایی در گوشت میخوانم شاید که فراموشت شود رذیلت درد کشیدن را....و نگویی که چاره ای نیست...و دیگر نخواهی با مستی درد الوهیت

جاودانگیت را نابود کنی...



+ نوشته شده در  جمعه 1388/11/30ساعت 4:39 بعد از ظهر  توسط نیکو ناظر  | 

و آیا دیدی دستهایی را که بالا رفت؟...

شنیدی فریاد مهیب سکوت را...؟

چه سکوت خون آلودیست که در رگهای خیابان جاری گشته...

خدایان مرده اند و شیاطین در کوچه ها پرسه میزنند...پرچم سیاه برافراشته و سرود رذیلت گلوله سر میدهند...

پس کی این هوای سرد تابستانی تمام میشود....؟

قلب هایی از تپش باز می ایستند....دست هایی شکسته میشوند....ضجه هایی به گوش میرسند...!!!!

ناله های آزادی ست از شلاقی که جسمش را مینوازد....

وخون آزادیست در سکوت عظیم اهورایی.....

سرخی خون خدا گریبان شیطان را خواهد گرفت...

و من خسته از روزهای دلهره ام....

من دیگر چشمها را نظاره گر نیستم و دیگر خدایان را نمی ستایم...

ذهن خسته و روح نیز......و جسم مالامال درد.

و من مانده در غروب بر فراز خون ها اشک میفشانم.....

حال شب هنگام است...

تاریکی قدم به قدم روز را میبلعد....

فریاد میزنم از قعر چاه شب........

پاسخی نیست......................................................

شاید روزی دیگر آوای اهورایی آزادی از سر هر کوچه گذر کند و دست نوازشی بر سر شهیدان خود کشد....!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/01ساعت 3:59 بعد از ظهر  توسط نیکو ناظر  |