.ثانیه ها از حرکت باز ایستاده اند.اینجا توقف زمان است ...
باد می وزد و سایه های پوچی ذهن را میلرزاند....
باد می آید و اندوه مشرق زمین را می آورد...
دانه های سکوت بار ور شده اند و من خواب باروری زمزمه ها را میبینم...
اینجا غربی ترین کویر تنهایی خداست...
اینجا نسیم از اندوه اوقات ما میسراید ....و اشک ها تلالو روح خدایان اند...
اینجا... روی سخت ترین صخره هم آغوشی کویر ...باد میآید....باد....
ملالی از هیاهوی روز ها و شب هامان نیست...
ملالی از شکستن سکوت اهورایی واژگانمان نیست...
ملالی ازسوزش سرمای هیچستان و تشنگی لب هامان و اشک های خشکیده در
چشمانمان نیست...
ملالی ازپوسیدن واژه های دلنشین و غروب تلالو طلایی دیدارها نیست
نه ....ملالی نیست
...ترانه پوچی سر میدهیم و آرزوهای محرمانه مان را دفن میکنیم
مبادا کسی راز های سر به مهر مان را فاش کند...
دیدا ر ما اصلا به همان حوالی هر چه بادا باد....
....دیدار ما و دیدار کسانی که ما را ندیده اند.....
صدای خدایان است...از پشت نیزارهای خلقت میخوانند. آواز روح میخوانند.
آتش دلهره فروزان است...شعله ها سرمای حقیقت را سر میکشند .و سرمستمیرقصند.
و پایکوبی اندیشه اهورایی است در دشت بی انتهای خیال .
حس پوچی غریبیست گرمای احساس و فلسفه زیستن...
شاید زمان آشکار شدن حقیقت است....صدای پای اهورا می اید...نزیک و نزدیک تر...
طنین وداع شکوفه ها قلب فضا را میلرزاند...
شبی بس طولانی در راه است..................
سکوت غریبی حکمران اندیشه است...
شاید تپش حادثه ای طلب میشود....
پوچی اندیشه ام از دروغهای بی پایانیست...که گویی هیچ گاه ترکم نمیکنند....
ای روح از چه میگریزی؟بایست........
اینجا آخر دنیا ست....و آخر رویاهای طلایی اهورا............
شاید آنقدر زود گذشته اند که فرصتی برای نقاشی آن ها نبود.
خاطره ای مانده است و بس...
گرمای زمزمه های اهورایی بود در سرمای زمستان..
و دیگر هیچ!
خسته از روز های تکراری دچار شدن در تردید ها.....و حقیقت های تلخ....
و سنگینی بی پایان رازهای سلاطین که هر لحظه روح را شکجه میکنند.....!!!!!!!!
شوکران مینوشم و به وادی تباهی وارد میشوم...!!!!!!!!
همیشه حقیقت وجود تلخ است و دلهره آور....
این راه راه سیاهیست....میدانی؟
خودت را آزار میدهی....و در این اندیشه پوچ هستی که آرامش خواهی یافت...
دست هایت را میبندند... ....و...احساس احمقانه درد را پذیرایی...
........وهر بار...سخت تر مجازات میشوی.....روح میگرید وصدای هلهله شیاطین از اشک های روحت میآید.
و تنها دلخوشی من این است که شاید.....
رنج کشیدن من رنجهایت را تسکین دهد..
من زمزمه های اهورایی در گوشت میخوانم شاید که فراموشت شود رذیلت درد کشیدن را....و نگویی که چاره ای نیست...و دیگر نخواهی با مستی درد الوهیت
جاودانگیت را نابود کنی...
شنیدی فریاد مهیب سکوت را...؟
چه سکوت خون آلودیست که در رگهای خیابان جاری گشته...
خدایان مرده اند و شیاطین در کوچه ها پرسه میزنند...پرچم سیاه برافراشته و سرود رذیلت گلوله سر میدهند...
پس کی این هوای سرد تابستانی تمام میشود....؟
قلب هایی از تپش باز می ایستند....دست هایی شکسته میشوند....ضجه هایی به گوش میرسند...!!!!
ناله های آزادی ست از شلاقی که جسمش را مینوازد....
وخون آزادیست در سکوت عظیم اهورایی.....
سرخی خون خدا گریبان شیطان را خواهد گرفت...
و من خسته از روزهای دلهره ام....
من دیگر چشمها را نظاره گر نیستم و دیگر خدایان را نمی ستایم...
ذهن خسته و روح نیز......و جسم مالامال درد.
و من مانده در غروب بر فراز خون ها اشک میفشانم.....
حال شب هنگام است...
تاریکی قدم به قدم روز را میبلعد....
فریاد میزنم از قعر چاه شب........
پاسخی نیست......................................................
شاید روزی دیگر آوای اهورایی آزادی از سر هر کوچه گذر کند و دست نوازشی بر سر شهیدان خود کشد....!!!!!